تبلیغات
....por az khali - زینب که بود؟؟
....por az khali
میرم اولین صفحه       پست الکترونیک          تماس با کی؟              ATOM           
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
من میگم که..



مدیر وبلاگ اهم اهم با منه ها!! : غزال
نویسنده
نظرسنجی
چقد خدارو دوس داری؟






امروز شهادت خانم زینب( س) است به همه دوستداران این خانم و دوستداران بقیه ائمه واماماو پیامبرا به امام زمانمون و خلاصه هرکی دلش گیره پیشه خدا تسلیت میگم.

زینب که بود؟

بچه ها اگه حوصله دارین ادامه برین که مطلب توپه  اگه نه

تو یه جمله میگم زینب حضرت عشق بودوصبر...

 

 

زینب که بود ؟

نوزادی که در سال ششم هجری به دنیا آمده بود ، دو سال از برادرش حسین کوچکتر بود.پیامبر او را به نام دختر خودش زینب نامید. همان دختری که او را آن همه دوست می داشت و مرگ او را چند ماهی پیش از ولادت این دختر در ربود و دل پیامبر را داغدار نمود.این آفریده برای پیامبر خوش قدم بود زیرا تمام پیروزی های اسلام پس ار تولد او صورت گرفت.

او از کودکی در آغوش غم و اندوه فرو رفت و صداهای ناله و زاری با گوش کودکانه او آمیزش یافت .با این همه غم، حیات در فکر و تصور کودک او چگونه ترسیم شد؟ و نقش آدمی چگونه قلم انداز خیال و اندیشه او شد؟  جواب اینها را در وقایع روز عاشورا می یابیم.

او در ظرف یک روز همه چیز را از دست داد جز ایمان آهنین و عشق با پر جا و ثابت خود را.

صبح روز عاشورا ، او همه چیز داشت: برادر داشت،فرزند داشت ، فرزندان برادر داشت و سر پناه و پناهگاهی چون حسین داشت.

غروب روز عاشورا همه آنها را از دست داد. دنیا برای او خالی ماند. ولی مرز این خالی بودن تا وجود او بود. زیرا در وجود او همه چیز بود. عشق بود . ایمان بود.

شب یازدهم محرم که چادر سیاه خود را بر دشت گسترد، زینب نه تنها خاکستر های چادر های خانواده خود را روی هم انباشته دید بلکه امید ها و آرزوهای خود را مانند همان خاکستر تاریک دید ولی شجاعت و شکیبایی را از دست نداد. زینب پای آنها نشست و  به فکر عمیق و گذشته پر تلاطم خود فرو رفت . سالهای گذشته عمر او از آن زمان که بیادش می آمد از جلو چشم او گذشت. مخصوصا آن روزی که پیامبر خدا وفات کردو زینب دید که پدرش با چه نیروی خدائی ، مادرش را از روی جسد نیای محبوبش دور کرد و جنازه را با دگر اصحاب پیامبر برداشت و برای شستشو برد. یادش آمد که خودش به دنبال نوازش پدر چگونه مادر را در آغوش گرفت ... و برای اولین بار مزه اشک را چشید.

این رنج زینب هشت ماه طول کشید و این بار  با مرگ مادر و خاموشی این نقطه  روشن زندگانی اش  روبه رو شد.

در این حال تمام مهربانی ها و لطف هایی که مخصوص مادرش بود با جزئیات آن پیش چشمش آمد.

"من در زندگانی خود از دو چیز بسیار بهره بردم که به منزله دو روشنایی زندگیم بودند : یکی مهربانی مادر و دیگری پند و پرهیزگاری پدر."

این گفته خود زینب بود که دوباره بخط آشکار روبروی دیدگانش در این شب نقش بست.

در همین حال یک مرتبه شب جمعه سال چهل هجری بخاطرش آمد.

فرق شکافته پدر ، چیزی که گذشت زمان نمی توانست آن را از خاطرش بزداید.

و ده سال بعد ....مرگ برادر چهل و هشت ساله اش و امروز هم که یازده سال از آن حادثه دردناک   می گذشت برادر دوم خود را که آن همه دوست می داشت با چنین وضعی  در  مقابل خود می دید.

اکنون تک و تنها در این صحرایی که نمایشگاه شهادت عزیزانش شده بود ،دیده بر جسد خون آلود برادرش دوخته و  جزئیات زندگانی خود را جلو چشم خویشتن میدید.

معلوم نشد زینب چه مدت در چنین حالی باقی ماند. کارهای بزرگ در ظرف زمان جای نمی گیرد و این زمان است که در کارهای بزرگ غرق می شود. ناگهان زینب باز سر به آسمان برداشت و دست های اشک آلود خود را به سوی نامرئی بلند کردو آخرین کلمه از اندیشه های خود را چنین گفت:

_ خدایا! به سرنوشتی که تو برایم معین کرده ای، راضیم.

         

 

         برگرفته از کتاب زندگانی امام حسین ، نوشته زین العابدین رهنما





نوع مطلب! :
باحال ترینا :
          
چهارشنبه 17 خرداد 1391





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • قدم هایه نورسیده:
  • بازدیده دیروز!! :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Online User

.

.

چاپ این صفحه